|
سه نفر كه دور هم مي نشينند حتما با هم حرف دارند.لااقل دو نفرشان مي توانند با هم بحث كنند . توي سر و كله هم بزنند . با هم بخندند . اما يك نفر هست كه فكر مي كند هيچ حرفي براي گفتن ندارد . حتي هيچ حرفي براي شنيدن. فقط دوست دارد هر دو تا رفيقش را بغل كند. دوست دارد فشارشان دهد. سرش را روي شانه هايشان بگذارد و گريه كند. هيچ دلش نمي خواهد از كسي بشنود كه عوض شده. كه چقدر... آخ كه چقدر دلم تنگ شده براي ان بچه دبيرستاني لاغري كه يك روز تصميم گرفت ديگر حرف بد نزند. روز بعد هر حرف زشتي كه مي زد جسورانه با خودكار قرمز يك ضربدر پشت دست چپش مي كشيد. زنگ اخر كه خورد پشت دستش تمام قرمز شده بود. روزي كه تصميم گرفت به دخترهاي توي ايستگاه اتوبوس نگاه نكند چه احساس تقدس رقيقي به او دست داده بود. شنيده بود كه اگر چهل بار خود را از وسوسه يك گناه برهاند ، تا ابد از ان گناه پاك خواهد شد. چقدر دوست داشتم رضا امشب كنارم مي نشست و برايم از ايمان حرف مي زد. از اسلام واقعي حرف مي زد. همان حرفهاي توي كتاب بينش . دوست دارم يك بار ديگر انها را برايم بگويد. مي دانم كه چقدر خوب انها را فهميده است. دوست دارم برايم از بهشت مومنان و عذاب كافران بگويد. ادم گاهي دلش مي خواهد توي ماسه هاي نرم ساحل چنگ بيندازد و مشتش را پر كند. بعد سفت فشارشان بدهد و خوب تماشايشان كند كه چطور،خيلي ارام ،در حالي كه كف دستش را قلقلك مي دهند ، از توي مشتت فرار مي كنند. دلم براي خيلي چيزها تنگ شده . دلم براي خيلي ها تنگ شده. بيشتر از همه براي ان پسر دبيرستاني لاغر كه بزرگترين ارزويش اين بود كه مكانيك چمران قبول شود. يادم نيست كي مرد. نمي دانم كجا دفنش كردم . دوست داشتم كه يكي بود كه ازش مي پرسيدم. دوست داشتم كه يكي بود كه نه دلش برايم مي سوخت نه توي دلش بهم مي خنديد. منبع: پنجشنبه ها
|
About![]()
نگاه مهرباني نيست / دگر از عشق بازي ها نشاني نيست / كسي دستي نمي ارد كه دست دوست بفشارد / وگر آرد به سر انديشه اي دارد !
Home
|